رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

اولین کفش پوشیدن رادوین

خوشگل مامان دیروز ترنم دختر دایی من  4 سالش هست زنگ زد گفت نی نی تون رو میاری خونه مادر من ببینمش . منم لباساتو پوشوندم  برای اولین بار کفشاتو پا کردم خیلی بامزه بودی تعجب میکردی همش به کفشات نگاه میکردی دیگه ما هم رفتیم اونجا  تو بغل روزبه پسر خالم بازی میکردی ترنم هم کلی ذوق میکرد. از اونجا هوا که خنک شد رفتیم  مغازه مامی جون بعد بردمت برات عینک افتابی uv دار برات بگیرم  عینک هاش خیلی بامزه و کوچیک بودن حالا قراره امروز با بابایی بریم برات بخریم البته قبلش پیش دکتر میرم که ببینم برات ضرر نداشته باشه   خوشتیپ من تعجب کردی مامانی ...
18 مرداد 1391

کادویی میترا جون برای رادوین

فندق مامان   از روزی که دنیا اومدی من همه عکساتو تو فیسبوک گذاشتم میترا جون (دختر عموی مامی جون) وقتی عکس ها رو دید کلی قربون صدقه ات رفت بعد گفت از المان براش کلی لباس می فرستم  میدم مامنم براش بیاره ایران.دیروز زنعموی مامی جون زنگ زد و گفت بیایید این کادوها رو ببرید من تازه رسیدم ایران.منم کلی ذوق کردم و با مامی جون  خاله نگین رفتیم واییییییییییییییییییییی چه لباسایی  خیلللللللللللی خوشکل بودن یک کفش  ادیداس فرستاده بود که اون هم فوقع العاده بود دستش درد نکنه حالا قند عسلم از این به بعد گفتم لباس برات بفرسته از اینجا من پولش رو براش می فرستم . ...
17 مرداد 1391

اولین قل خوردن رادوین

عزیز مامان  5 صبح امروز وقتی بیدار شدم که بهت شیر بدم برای اولین بار دیدم که قل خوردی از تشکت اومدی بیرون و داری بازی میکنی و دستتو می خوردی صدای ملچ مولوچش تو اتاق پیچیده بود خیلی برام جالب بود گل من  ای روزها همش صدای هق و هوق در میاری دوست داری زود حرف بزنی .از همه جالب تر اینکه به کمک من تند تند قدم برمیداری و دوست داری بدوی. هر کس می بینه تازه باورش میشهو همه تعجب میکنند.  خیلی با مزه قدم بر میداری جیگر مامان عشق مامان 
16 مرداد 1391

گردش رفتن کوچولوی ما

امروز صبح  ساعت6 بیدار شدی ولی واقعا قادر به این نبودم که از جایم پاشم بالاخره یک جوری خوابوندمت تا 10 دیگه بیدار شدیم صبحونه رو خوردیم مامی جون زمگ زد گفت ناهار بیاید اونجا تا اماده بشیم بریم ساعت 12 بود که یه سر رفتیم جاده زرشک  یک دوری زدیم بعد رفتیم خونه مامی جون دایی جونم اونجا بود ولی زندایی جون نبود  ناهار قورمه سبزی بود وایییییییییییییی خیلی دوست دارم . بعد از ظهر یکمی خوابیدیم رفتیم خونه دکتر رسا  خیلی خوش گذشت یک عالمه عکس گرفتیم دکتر مهرتاش هم اونجا بود ازش بابت اینکه تو بیمارستان سفارش من رو به پرستارها کرده بود تشکر کردیم.بعد از اونجا هم ساعت 9 بود رفتیم خونه مامانی (مامان بزرگ بابا) اونجا کلی خندیدی و بازی ک...
14 مرداد 1391

65 روزگی پسرم

دیروز صبح که بلند شدم از بی خوابی حالت تهوع گرفته بودم بابایی که 9 می خواست بره سر کار وقتی که دید من حالم بد هست گفت بیا ببیرمت خونه مامی جون دیگه شما رو سریع اماده کردم رفتیم اونجا اخه مامان جون هم خونه نبود که بزارمت پایین خودم بالا کمی بخوابم رفته بود هلال احمر برای ماه رمضون بسته بندی غذایی دارن. خلاصه مامی جون دیگه مغازه نرفت خاله نگین تنها رفت مغازه. منم تا 12 گرفتم خوابیدم وایییییییییییییییی خیلی مزه داد  بلند که شدم دیدم ناهار اماده هست دایی امیر و زندایی جون هم ناهار اومدن اونجا دیگه تا عصری اونجا بودیم بعد بابایی اومد مارو برد بیرون یه ابمیوه خوردیم و  تو خیام قدم زدیم بعد 10 بود که اومدیم خونه  ...
14 مرداد 1391

پایان 2 ماهگی و واکسن 2 ماهگی رادوین

خوشگلم امروز ساعت 9 با مامان جون رفتیم بهداشت برای واکسنت نمی دونی که چه حالی داشتم اصلا طاقت گریه هاتو نداشتم قد ت 60 سانت و زنت هم 6/100 بود قربونت بشم که خوب وزن گرفتی . بعد نوبت واکسنت شد من که رفتم تو حیاط درمانگاه نشستم به بابایی زنگ زدم فقط گریه میکردم تا صدای جیغ ات رو شنیدم دیگه داشتم  میمردم مامان جون هم تو اتاق پاهای شما رو نگه داشته بود  بعد شما رو اورد که شیر بدم تا سر حال بیایی   فدای اون مظلومیت بشم که همینجوری اشکت میومد ولی زود ساکت شدی بعد من و مامان جون 2 تایی گریه میکردیم  تو بهداشت همه بهمون خندیدن هنوز ختنه نشدی ایشاالله ماه دیگه . نمی دونم برای اون روز من دیگه چه حالی دارم خدایا  واقعا حس مادرا...
11 مرداد 1391